درود و دو صد بدروود
ما ديديم امروز صبح بعد از ۱۲ ساعت کار ديروز همچين بفهمی نفهمی شاد شنگوليم گفتيم بیاييم بنويسيم که ازين فرصتها کم پيدا می شود چنين شد که الان در خدمت شماييم آنهم با قول شاهانه، که آمديم و رفتيم و خورديم و فرموديم و احتراماتی ازين دست ...
اول از همه بگوييم که دلمان برای عمو اسدمان تنگ شده و نگرانشان هستيم چون وبلاگشان را نمی توانيم ببينيم و همچنيين خودشان را کجاييد عمو جااااااااان؟؟؟؟
...
دوم اينکه اينجايی که داريم کار می کنيم دير يا زود ادغام ،منحل يا چيزی در همين مايه ها می شود و ما ازين موضوع کم خوشحال نيستيم حتی اگر به قيمت از کار بی کار شدنمان تمام شود...
سوم اينکه چون اين جماعت اداريون ديروز ما را زياد نگه داشتند الان با خيال راحت و بدون عذاب وجدان نشسته ايم و برای دل خودمان بلاگ می نويسيم و هنوز کار را شروع نکرده ايم تا چشمشان کور شود...
چهارم اينکه با اينکه به خاطر تنبلی خودمان دوستانمان کمتر به ما سر ميزنند ولی چون آنهايی که خيلی دوستشان داريم باز هم اينجا می آيند ما اصلا ناراحت نيستيم و از همينجا روی ماهشان را می بوسيم بدين گونه
...
پنجم اينکه ما برويم سراغ کارمان تا نيامدند ببيننمان الفرار
...